مهرنگار

گاهی هجوم کلمات به گستره ی ذهنت،چاره ای جزنوشتن باقی نمیگذارند.

مهرنگار

گاهی هجوم کلمات به گستره ی ذهنت،چاره ای جزنوشتن باقی نمیگذارند.

داستان من وشماهمانندمردی است که آتشی افروخته،پروانه ها درآن می افتند و او سعی می کند آن ها رانجات بخشد.
من کمربندتان را می گیرم تادرآتش نیفتید وشما از دستم می گریزید.

« پیامبراکرم حضرت محمد(ص) »

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۱ مطلب با موضوع «دلتنگی های زنی که رؤیاهایش راباقطره های باران میبافد» ثبت شده است

دلم که می گیرد اولین کنجِ دنجی که هوایش را می کنم،گوشه ی امن حریم توست.
زیرصدای ریز چلچراغها،میان همهمه ی غریب نجوای آن همه زائر!
زیرطاقی ایوان طلا،گوشه ی شبستان گوهرشاد باآن حال وهوای غریبش!
دلم که می گیرد،یک نفس ازهوای صحن انقلاب ،یک جرعه ازآب سقاخانه،یک ترنم صدای نقاره خانه برای خوب شدنم کافیست.
حال من با توخوب است.
اصلا پیش تو که می نشینم،انگار تمام آرامش عالم را درقلبم جامی کنی ...
رئوف من!
امام مهربانم!
کبوترتوشدم،بال درهوات زدم
توباش ضامن دلتنگی وغریبی من!
مهربانو
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۹
مهربانو مهری