مهرنگار

گاهی هجوم کلمات به گستره ی ذهنت،چاره ای جزنوشتن باقی نمیگذارند.

مهرنگار

گاهی هجوم کلمات به گستره ی ذهنت،چاره ای جزنوشتن باقی نمیگذارند.

داستان من وشماهمانندمردی است که آتشی افروخته،پروانه ها درآن می افتند و او سعی می کند آن ها رانجات بخشد.
من کمربندتان را می گیرم تادرآتش نیفتید وشما از دستم می گریزید.

« پیامبراکرم حضرت محمد(ص) »

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

یک عاشقانه ی آرام

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۵ ب.ظ

این نخستین باراست ونخستین لحظه که دستِ تو را به دست می گیرم.طراوت یک پرده ی نقاشی_ که اَبَرکارباشد_ هرگز ازمیان نمی رود.لطافت وژرفای یک غزل ناب هم.

چرا دست های انسان بایدچیزی از یک پرده ی نقاشی ویک غزل ناب کم داشته باشد؟


ماعادت کرده ایم که رابطه هارافرسوده کنیم وهرارتباط فرسوده ای ،لطافت خود را ازدست می دهد.


یک عاشقانه ی آرام

نادرابراهیمی

با لذت تمام خواندمش وهنوز احساس شوروشعف عجیب پس از خواندنش با من باقیست.