مهرنگار

گاهی هجوم کلمات به گستره ی ذهنت،چاره ای جزنوشتن باقی نمیگذارند.

مهرنگار

گاهی هجوم کلمات به گستره ی ذهنت،چاره ای جزنوشتن باقی نمیگذارند.

داستان من وشماهمانندمردی است که آتشی افروخته،پروانه ها درآن می افتند و او سعی می کند آن ها رانجات بخشد.
من کمربندتان را می گیرم تادرآتش نیفتید وشما از دستم می گریزید.

« پیامبراکرم حضرت محمد(ص) »

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

کبوترانه

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۳۵ ب.ظ

     کبوترانه بیا باز بر سرِ این بام


     دمی نشسته ولب وا به یک ترانه کنیم


    در این هوای مه آلود وناب اوّل صبح


      فضای شهر پر از شوق بی بهانه کنیم


مهربانو

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۳
مهربانو مهری

کبوترانه ترانه شعر